مصطفی اسداللهی خودش را هنرمند نمیداند؛ برای او نقاشی مثل حرفزدن است. آدمهای نقاشیاش زبان بیرون آوردهاند و در دنیای او هیچکس بیگناه نیست.
مصطفی اسداللهی مثلِ کسی که جواب میدهد نقاشی میکند — گزنده، بیقرار، ناتمام.
مصطفی اسداللهی نقاشِ ساکن تهران است که با واژهٔ «هنرمند» میانهای ندارد — برای او آنچه میکند به حرفزدن نزدیکتر است تا هنر. نقاشی نوعی خالیشدن است: وقتی پیوسته کار میکند زبانش باز میشود و انبوهی از آنچه درونش تلنبار شده رها میشود. آنچه بیش از همه مسحورش میکند نشانههای ناخودآگاه است، همان بخشهایی که از کنترلش خارج بودهاند؛ به گفتهٔ خودش، لحظهای که کاری را کامل بفهمد، پیوند بریده میشود. آدمهای نقاشیاش یک نشانهٔ مشترک دارند — زبان بیرونآمده، دندانهای تیز، جایی میانِ حرص و تمسخر. در دنیای او هیچکس بیگناه نیست؛ همه مقصرند. او اشیا را به آدمها ترجیح میدهد، کتابهایش را «ماشینِ زمان» مینامد و نقشهای تکرارشوندهاش را «دوستانِ درونی». اشیا که وفادارند، صادقاند و فریب نمیدهند، در زمانهای که او آن را قلمروِ زشتی میبیند، هم پناهاند و هم دارو — و برای زندگی در دلِ آنچه دوست دارد، دست به ساختِ شهری از خود زد، برگرفته از فرهنگِ تصویریِ ایران. بیشترِ نقاشیهایش بهعمد ناتمام میمانند: همین که چهرهٔ یک نقش را ببیند، کار برایش تمام شده است، و کاملکردنش برای چشمِ دیگران لذت را از او میگیرد. او نقاشی میکند تا به دردها و پرسشهایی که زندگی پیشِ رویش میگذارد پاسخ دهد و چیزی از خود بر جا بگذارد. زیرِ آن لحنِ گزنده، اصراری آرام جاریست — اینکه فرهنگ با عشق حفظ میشود نه با زور، که هیچ نیرویی قویتر از عشق نیست، و اینکه ما این شوخیِ بزرگ را زیادی جدی گرفتهایم.